پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۴۸

مشهد مقدس – عقربههای ساعت از نیمهشب گذشته است، اما اینجا، در جوار بارگاه ملکوتی حضرت ثامنالحجج (ع)، زمان از حرکت ایستاده است. خیابانهای منتهی به حرم مطهر رضوی، برخلاف همیشه، نه در سکوت، که در التهابی سنگین و بغضآلود غرق شدهاند. امشب مشهد نه در خواب، که در «انتظار» به سر میبرد؛ انتظاری که […]
مشهد مقدس – عقربههای ساعت از نیمهشب گذشته است، اما اینجا، در جوار بارگاه ملکوتی حضرت ثامنالحجج (ع)، زمان از حرکت ایستاده است. خیابانهای منتهی به حرم مطهر رضوی، برخلاف همیشه، نه در سکوت، که در التهابی سنگین و بغضآلود غرق شدهاند. امشب مشهد نه در خواب، که در «انتظار» به سر میبرد؛ انتظاری که بندبند وجود زائران و مجاوران را به لرزه درآورده است.
هوا در مشهد سرد است، اما گرمای دلی که در سینههای بیقرار میتپد، سرمای خنکای شبانه را ذوب کرده است. دیشب هیچکس در مشهد نخوابید. از میدان شهدا تا ورودیهای صحنهای حرم، موجی از جمعیت دیده میشود که گویی بر روی جریانی از اشک و اندوه شناورند. پیرمردی با محاسن سپید و چشمانی که گویی عمری خاطره را در خود جای داده، در گوشهای از خیابان تکیه بر دیوار زده و با صدایی که به سختی شنیده میشود، زیر لب ذکر میگوید. او میگوید: «آمدهام بگویم ما هنوز ایستادهایم. آمدهام تا در لحظه ورودش، اولین کسی باشم که سلامش را پاسخ میگوید.»
فضای شهر به گونهای است که انگار تمام شهر در یک «خلوتِ عمومی» فرو رفته است. صدای مناجاتهای ضعیف از بلندگوها شنیده میشود و مردمی که دسته دسته، با پرچمهای مشکی و عکسهایی از رهبر شهید، به سمت مسیر پیشبینی شده برای انتقال پیکر حرکت میکنند. اینجا صحبت از سیاست نیست؛ اینجا صحبت از یک پیوند قلبی است که حتی مرگ هم نتوانسته آن را بگسلد.
در میان جمعیت، جوانانی دیده میشوند که با سربندهای یا حسین (ع)، با شور و حرارتی وصفناپذیر در حال آمادهسازی مسیر برای استقبال از پیکر هستند. آنها که گویی شبزندهداری را به سنتی برای بیعت دوباره تبدیل کردهاند، با چشمانی سرخ از اشک و بیخوابی، یکدیگر را به صبر دعوت میکنند. زنی چادری در میان جمعیت دیده میشود که کودکی را در آغوش دارد و میگوید: «او پدر همه ما بود. دلم نیامد امشب در خانه بمانم. خواستم پسرم در این لحظه تاریخی، در میان کسانی باشد که تا پای جان پای آرمانهای رهبرشان ایستادهاند.»
هرچه به سحرگاه نزدیکتر میشویم، تراکم جمعیت بیشتر میشود. گویی کوچه پسکوچههای مشهد در حال لبریز شدن از مردمی است که از شهرهای دور و نزدیک خود را به پایتخت معنوی ایران رساندهاند. در چهرهها، رنج دوری و اندوه شهادت خوانده میشود، اما در کنار این اندوه، نوعی صلابت و ایستادگی نیز موج میزند. این مردم، همانهایی هستند که در فراز و نشیبهای تاریخ، بارها ثابت کردهاند که در لحظات دشوار، تنهایشان نمیگذارند.
شایعهای در میان جمعیت میپیچد که پیکر مطهر در حال نزدیک شدن به فرودگاه است. ناگهان همهمهای در فضا طنینانداز میشود. صدها نفر همزمان با هم شروع به خواندن دعای فرج میکنند. صدایی که از حنجرههای بغضکرده بیرون میآید، چنان قدرتمند است که سکوتِ سردِ شب را میشکند. نگاهها همه به سمت افق است؛ به سمت راهی که قرار است پیکر رهبر شهید را به خاکِ اجدادیاش بازگرداند.
مشهد امشب، مشهدِ همیشه نیست. امشب مشهد به کانون تپشهای قلب یک ملت تبدیل شده است. مردمی که دیشب چشم بر هم نگذاشتهاند، تنها در انتظار یک جسم نیستند؛ آنها در انتظار بازگشت «روحی» هستند که سالها در جان این کشور جریان داشته است. آنها آمدهاند تا بار دیگر ثابت کنند که اگرچه رهبرشان از میان آنان رفته است، اما راهی که او گشوده، همچنان با حضور و اراده این مردم زنده است.
خورشید در حال طلوع است و سپیده، سیاهی شب را پس میزند، اما بیقراری مردم مشهد همچنان پابرجاست. آنها میدانند که لحظه دیدار نزدیک است؛ لحظهای که در تاریخ این شهر به عنوان «شبِ بیعتِ دوباره» ثبت خواهد شد. در این صبحگاهِ غمبار، مشهد نه در سوگ، که در حال شکوه است؛ شکوهِ وفاداری ملتی که حتی در لحظه وداع نیز، دست از آرمانهای خویش برنمیدارند.